استابلایزرزنِ زخمیِ ایستادهاستابلایزریکی از نکرانیهام، حل شد و خوشحالم.این روزها، حالم در نوسان است. اما همین که هست، خوب است.میپرسد*دقیقا دنبال چی هستی؟* اگر پاسخی که در ذهنم هست را بگویم، میترسد و نگران میشود. میگویم*هیچی* و میخندم، میخندد و میکوید*دنبال راههای جدید به فنا رفتن هستی؟* باز هم میخندم و میگویم *هیچی! ...*( اما واقعا دنبال چی هستم، دنبال این هستم که دوام بیاورم خوشحال باشم و گاهی برای خوشحال بودن و دوام آوردن، نیاز به تغییر دوز و دارو است و اداپته شدن با این تغییرات زم
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28
اصلا به من (تو) چه؟زنِ زخمیِ ایستادهاصلا به من (تو) چه؟*ف* حدود پانزده سال از من کوچکتر است و حدود ۴ ماه است که مدیر واحدی شده که من با آن واحد مستقیم کار میکنم، همان هفتهی اول، مرا تئاتر دعوت کرد من هم پذیرفتم... و احساس کردم، دوست دارد با من صمیمی باشد(البته که بخش بسیار زیادی از این صمیمیت در جهت منافع کاریاش بود، برای منی که اصلا در باغ منفعت نیستم و صرفا کارم را انجام میدهم، رفتارش خندهدار بود اما اجازه دادم، رفتارش را ادامه دهد...) مرا در جریان زندگی شخصیاش گذاشت از همسرش و نحوهی
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28